مصاحبه با روزنامه ایران : یزدان سلحشور

ناهید سرشگی [متولد ۱۳۳۵] شاعر، نویسنده و نقاش، از فعال ترین چهره های هنری سالهای اخیر است که آثارش توصیف کننده وضعیت زنان در ایران امروز است. از وی تاکنون دو مجموعه شعر «همزاد» [۱۳۷۹ ـ نشر نقطه]، جهان دو کلمه [۱۳۸۱ ـ نشر پرسمان] و مجموعه داستان «سیصد و نوزده» [۱۳۸۲ ـ نشر پرسمان] منتشر شده است. شیوه او در نقاشی، شیوه کار برگونی است که در ایران تازگی دارد. او بدون طراحی و با اتکا به رنگ نقاشی می کند. گالری فرهنگسرای بانو در اواخر اسفندماه [۲۰ تا ۲۷ اسفند۸۲] پذیرای آثار اوست. همچنین بهار ،۸۳ مصادف است با دو نمایشگاه آثار وی در هلند. زنان داستانهای سرشگی، زنان حاشیه جامعه اند؛ حاشیه ای که اکنون دیگر به متن بدل شده است. زنان طبقه زیر متوسط شهری، با مشکلات عدیده اقتصادی و اجتماعی، در داستانهایش پیدا و ناپیدا می شوند تا رنگهای تند نقاشی هایش را به نمادی از خشم بدل کنند.

خانم سرشگی، در آغاز می خواهم به سراغ محور اصلی آثارتان ـ اعم از شعر، داستان یا نقاشی ـ بروم یعنی بی پناهی همه گیری که اکنون بخش اعظم زنان طبقه متوسط و زیرمتوسط را دربرگرفته است. چطور شد به سراغ چنین موضوعی رفتید؟
نمی دانم! شاید یکی از دغدغه های ذهنی ام مشکل زنان بوده یا اصلاً مشکل خودم! چون نتوانسته ام کاری برای آنان انجام دهم یا برای خودم، آمده ام به نوعی آن دغدغه ها را کشیده ام یا نوشته ام. شاید می خواستم خودم را راحت کنم یا راحت شوم از این همه تصویر که توی این نقاشی ها عیان می بینید؛ نوعی کابوس! کابوس هایی که طی روز می بینیم. جالب اند؛ نه؟!

این سوژه ها از کجا می آیند در نقاشی ها با رنگ های تند و البته گاهی ملایم تر اما چرک تر مثل «سبزی چرکی» که در نقاشی های آخرتان شاهدیم خودی نشان می دهند؟

این زنها که در داستانها این همه درگیر بخش سقوط کرده زندگی اند روایت شان از کجا می آید؟
توی محیط من هستند. به هرحال با آنها درگیرم. توی شعرهایم، شعری است به نام «حاشیه جغرافیا». این شعر از روایت زنی آمده که رگبار برایش بدل به سیل شده بود و سیل خانه اش را برده بود. آمده بود پیش من و می گفت: «ما اصلاً توی جغرافیا نیستیم. توی نقشه جغرافیا نیستیم.» و نبود. خب! چه کار می شود کرد با این آدم ها؟ «دفرمه»اش کنیم که «فرم» شعری یا داستانی بگیرد. همین است! همین طور هم ادبیات است! در داستان «کفش های بی پاشنه» من با زنی برخورد کرده بودم که آمده بود آزمایشگاه و اصلاً داستان زندگی اش شد محور این داستان. زن آمده بود آزمایشگاه که آزمایش بدهد برای فروش کلیه اش؛ می خواست کلیه اش را بفروشد تا خانه رهن کند و بچه هایش را زیر بال و پرش بگیرد.

تحصیلات داشت؟
تا سیکل خوانده بود. شوهرش زندان بود. اول با پدر و مادرش مانده بود اما آنها آنقدر جا و وسع مالی نداشتند که بتواند آنجا بماند…

چند تا بچه داشت؟
چهار تا بچه داشت. این شد «کفش های بی پاشنه» …

شوهرش را به چه جرمی گرفته بودند؟
یا اعتیاد یا دزدی یا هر دو. طبقات پایین، فقط زندگی شان مشخص نیست جرم هاشان هم مشخص است.

فکر می کنید چرا اکثر داستان نویسان زن ما، وقتی به سراغ شخصیت های زن اجتماع امروز می روند از طبقه بالای متوسط اند؟
طبقه مرفه که مشکلی ندارند دردی ندارند که آدم آن را بنویسد …

بالاخره تهاجم اجتماعی منحصر به یک طبقه نیست این درد اجتماعی که وجود دارد؟
این درد وجود دارد ولی به نظر من فقط برای طبقه پایین وجود دارد! برای طبقه مرفه وجود ندارد. طبقه مرفه چه دردی دارد؟ می تواند اروپایش را برود سفرش را برود …

شما فقط دارید زاویه اقتصادی را می بینید، زنی که اروپا می رود اما از شوهرش کتک می خورد قضیه اش چه می شود؟
من روبرو نشده ام. اگر روبرو شده بودم شاید می توانستم در مورد آنها هم بگویم. خب! من از همین طبقه زیر متوسط ام. شاید بهتر باشد هرکس از آن چیزی که می بیند و تجربه می کند بنویسد و یا نقاشی کند. این زندگی من است پس توصیف اش می کنم.

در کارهای داستان نویسان زن دو دهه اخیر آثار چه کسانی را می پسندید؟
داستانهای خانم حاجی زاده را دوست دارم. از کتاب «خلاف دموکراسی»اش هم خیلی خوشم آمد. در این کتاب داستانی است با عنوان «خضرنبی» که نویسنده در آن به رابطه یک مادر و دختر می پردازد. روایت، ساده و شفاف است و تأثیرگذار.

این مادر و دختر داستان «خضر نبی» از چه طبقه اجتماعی بودند؟
از طبقه پایین اجتماع٫ می شود گفت از «طبقه اعماق». طبقه ای که مناسباتش را خیلی کم در داستانهای امروزی شاهدیم. مثل اینکه نوعی گریز وجود دارد از مسأله. نوعی پرهیز٫ ذهنیت ما شاید برمی گردد به «دستورهای بهداشتی» که برای دوری از بیماری باید از محیط های آلوده به بیماری دوری کرد. «فلاکت» در ذهنیت جمعی ما، به نوعی تعبیر «بیماری» را دارد. دور می شویم. خودمان را دور می کنیم و فراموش می کنیم که در محیط های آلوده به بیماری، حضور پزشک الزامی است. اگر نویسندگان پزشکان این جامعه نیستند پس چه کسی این لباس سفید را باید برتن کند؟
داستان نویسان زن دهه هفتاد به روایت خانم مریم خراسانی در مرحله «گسست» هستند یعنی روایتگر گسست هستند البته این «گسست» زنان از مردان و مطالبه حقوق اجتماعی معوق مانده، تقریباً در انحصار طبقه متوسط و بالای آن است؛ چرا در طبقه زیرمتوسط، زن در موقعیت گسست نیست یعنی فاقد امکان آن است. نه شغل حایز اهمیتی دارد نه تحصیلات قابل قبولی نه سرمایه قابل توجهی. با این همه شاهدیم که زنان این طبقه نیز دچار نوعی «گسست»اند که از لحاظ ماهوی متفاوت است.

درباره آن کمی توضیح می دهید؟
این «گسست» برحسب تمایل قلبی نیست نوعی جبر است. درست است که در طبقه متوسط و بالای آن هم این گسست را حاصل نوعی جبر اجتماعی می دانند اما تا پیش از آنکه موضوع بحرانی شود به اراده خود پایانش می دهند؛ اما در طبقه زیرمتوسط، زن به دلیل عدم امکان گسست ـ به هرحال بعد از گسست باید زندگی کند ـ تا نقطه فاجعه ادامه می دهد بعد یا خودکشی می کند ـ که آمارش بسیار زیاد است ـ یا توسط همسر، از «زندگی مشترک» اخراج می شود؛ آن هم اغلب با سه یا چهار بچه؛ بدون کار، بدون تحصیلات. این خط سیر، فاجعه را تکمیل می کند. در واقع زنجیره ای از فجایع را رقم می زند. زن بی پناه و بیکار جذب باندهای پخش موادمخدر یا فساد می شود. فرزندانش هم که در کودکی شاهد چنین محیطی هستند در بزرگی، به این چرخه وارد می شوند .
زندانها امروز پر است از فرزندان خانواده های متلاشی شده «طبقه اعماق» . می بینید که قضیه خیلی متفاوت است با زنی که اروپا می رود اما از شوهرش هم در خانه سیلی می خورد. این زن می تواند وارد محکمه شود. می تواند وکیل بگیرد. می تواند تا حدودی که قوانین کشور اجازه می دهند شوهر را مورد بازخواست قراردهد اما آن زن دیگر سیلی نمی خورد دنده هایش خرد می شوند جمجمه اش شکاف برمی دارد پرده گوش اش پاره می شود اما در بیمارستان دولتی مجبور است بگوید که از پله ها سقوط کرده نه اینکه مورد آزار همسر قرارگرفته.

زنانی که می آیند پیش شما و زندگی شان را روایت می کنند با خونسردی روایت می کنند یا با خشم یا با نومیدی؟
با گریه روایت می کنند…
و بعد دوباره می روند پی زندگی شان؟
بله! دوباره! و گاهی چندباره! اینها زیاد می آیند. من برایشان کار پیدا می کنم. نوعی کاریابی. گاهی ادامه می دهند. گاهی می برند و می روند آن طرف قانون. گاهی وسط کار پایشان می لغزد. سعی کرده ام به نوبه خودم از ضایعات اجتماعی این طبقه بکاهم.
گزارشی خوانده بودم درباره وضعیت عدم امنیت شغلی زنان، به نظر می رسد مشکل دیگر اینجا باشد …
بله! یک مشکل اساسی است. اغلب برای آنکه امنیت داشته باشند می آیند دنبال نگهداری از بچه یا سالمند. اگر بچه با خانواده باشد سعی می کنند که نروند فقط مواردی که بچه با مادرش است؛ می روند پی چنین کاری. مواردی بوده که دختر بیست و پنج ساله آمده با مدرک دیپلم و آشنا به کامپیوتر و محیط زرنگار اما دنبال کار در خانه یک سالمند بوده نه در یک شرکت به حروفچین یا تایپیست یا منشی دفتر. این دختر ترجیح می داده که زیر سالمند لگن بگذارد تا درگیر موقعیتی ناخواسته در یک شرکت خصوصی نشود.

فکر می کنید چه چیزی باعث می شود که زنان فاقد امنیت باشند آن هم در حوزه های کاری که ظاهری مدرن دارند؟
فقر فرهنگی! به نظرم هنوز رابطه میان زن و مرد در محیط اجتماعی و خصوصی ما به درستی تعریف نشده است. هنوز به زن به چشم یک جنسیت نگاه می کنند نه آدم.
ببینید! در شرکتی که مدیرش به سه زبان زنده دنیا صحبت می کند و رابطه تجاری اش با کشورهایی مثل آلمان و انگلیس تعریف می شود دیگر «فقر فرهنگی» نمی تواند جواب قضیه باشد!
دانستن سه زبان، به باروری فرهنگی کمک می کند اما بنیان های فرهنگی را سازمان نمی دهد. همین طور ارتباط تجاری با کشورهای غربی. ما در کشوری زندگی می کنیم که هنوز بسیاری از رفتارهای اجتماعی مان نه برخاسته از درک ما از شرایط که حاصل تحمیل شرایط است. اگر این «تحمیل» مثبت باشد ما هم آدم مثبتی می شویم اگر نباشد، منفی می شویم. ما هنوز برحسب «نظارت» ـ که اغلب هم دولتی است ـ از خود عکس العمل نشان می دهیم. در شرکتهای خصوصی، نظارتی نیست. حرف آخر و اول را مدیرعامل می زند بنابراین اگر منشی، زبان انگلیسی نداند و از محیط زرنگار و Word اطلاعی نداشته باشد اما «برازنده» و «به قدر کافی» صمیمی باشد می ماند وگرنه باید برود.
از اجتماع و محیط هایی که زیربنای مکانیزم داستانی هستند خارج شویم و به سراغ شعر برویم.

شعر چه شاعران زنی را می پسندید؟
از آنهایی که کتابی منتشر نکرده اند از شعرهای «زیبا کاوه ای» لذت می برم. از «صاحب کتاب»ها، شعرهای مهرنوش قربانعلی را دوست دارم. شعرش خیلی به نقاشی نزدیک است. رنگ دارد. صحنه خیلی ملموسی است و زبانش هم ساده است. در شعرش، زن با همه جلوه های اجتماعی اش، محدودیت هایش و جهان خانگی اش حضور دارد.
اگر مجبور شوید که میان شعر و داستان و نقاشی، یکی را انتخاب کنید، کدام یک را انتخاب می کنید؟
* به نظرم نقاشی را. حتماً نقاشی را. این دنیایی است که بیرون رفتن از آن غیرممکن است. امتحان کنید!

پاسخ خود را بنویسید

پیام مدیریت

با عرض خیر مقدم خدمت شما بازدید کننده گرامی ، کلیه حقوق مطالب موجود در این وب سایت مطعلق به ناهید سرشگی بوده و هرگونه استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع مجاز خواهد بود . مدیریت این سایت اوقات خوشی را برای شما آرزو دارد .


گالری نقاشی

از گالری آثار نقاشی طارا دیدن بفرمایید

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱